تبليغاتX
حرفهای نگفتنی

حرفهای نگفتنی

بوي شب

من از كجا مي آيم؟  كه اين چنين به بوي شب آغشته ام؟

 

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، كه زير بارش يكريز برف مدفون شد

 

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...................

   

 

 

 

 

 

  

 

در آسمان دل من

 

ستاره ها، بي فروغ تر از هميشه

 

ديگر نمي درخشند

 

و من جامه عرفان به تن مي كنم

 

شايد امروز خدا

 

شاهد هر شب باشد

 

شب خاكستريست

 

و من خالي از هميشه بار ديگر  

جامه عرفان به تن مي كنم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

مثنوی عشق

 

 

لحظه را در ياب و عشق را در مثنوي تجربه كن!

 

 

روبه روي من ، ديوار است و ديوار............

   

 

 

 

 

 

 

پيش تر ها ،عشق همچون رويا يا گل سرخ

 

به سادگي يك قطره باران بود

 

به لطافت يك گل ابريشم و به درخشندگي نور يك شمع

 

پيش تر ها عشق،همچون آب،هوا،خاك مقدس بود

 

به شيريني اولين لبخند معلم

 

و به سرخي يك دانه انار در دست كودكي شيطان

 

پيش تر ها عشق،به استواري يك كوه و شكنندگي يك دل بود

 

با صدايي دلنشين همچون موج

 

و اينك عشق، به تلخي يك قوله شكسته

 

و سياهي يك خاطره فراموش شده مي ماند

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

آسمان دل من

 

 

در چراغاني اشك، در فراواني غم،

 شهد شيرينه محبت زهراست

 

 

تا به حال احساس عدم داشته اي؟

 

مرگ از پس خرابه ها مرا مينگرد

 

در همين نزديكي است

 

لابه لاي سردي ثانيه هاست

 

شايد امروز بيايد

 

و من از ثانه ها مي گذرم

 

حس رسيدن به خدا

 

سه قدم مانده، تا يك دسته كلاغ

 

من اگر بنشينم

 

لحظه را مي دزدند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

پرنده مهاجر

شب است  و خیمه شب بازان

 

و رقص وحشی اشباح

 

مژه از پلک و پلک از چشم

 

و چشم از خواب می ترسد؟

  

 

 

 

تو پرنده مهاجر 

 

 

كه پر از شوق رسيدن

 

ببرم به اوج خواستن

 

منم اون غريبه اي كه

 

پا گذاشت تو شهر ظلمت

 

منم او ني زنه معروف

 

كه صداش آواز غم بود

 

تو پرنده مهاجر

 

چرا بي خبر مي رفتي؟

 

خبرت رسيد كه يك روز

 

مي موني، اما باز رفتي

 

برو تو پرنده مهاجر

 

سفرت به خير ، سلامت

 

منم اون غريبه اي كه

 

پا گذاشت تو شهر ظلمت

 

راهشو گم كرد تو غربت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

تنهایی من ........

روح سرگردان من

 

در لا به لاي جيغ شب

 

لحظه وار تكرار مي شود

 

رقص برگ ها

 

نشان از باد وحشي مي دهد

 

و من خود را

 

بين ويرانه هاي يك آبادي

 

بيمار مي بينم

 

شب يكدست است و كبود

 

فريادي از آنسوي ديوار؛ هياهو مي كند

 

 

ظاهراٌ امشب از هميشه خسته ترم .......

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

طلوع كن ..........

 

طلوع كن در سكوت شبهاي تنهاييم

 

دل مرا بيش از اين منتظر مگذار

 

تو مي داني آري مي داني .......

 

 در آن سوي پنجره ها لبخند را به رايگان مي خرند

 

به آوارگي دلم سوگند ميانه آينه چشمانم گل سرخي نروييده

 

تو هم مي شنوي

 

صداي مي آيد

 

به گمانم چيزي در وجودم مي شكند

 

شايد بغضي به قيمت تمام تنهايي هاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

می نویسم ..........

 

 

 

می نویسم برای اشک های که غرورشان شکست

 و عهد هایی که هیچکس نبست

 

 

 

 

 

 

  

 

من در اينجا تك و تنها و غريب

 

ساكت و آرام و خموش

 

گوشه اي ، زاويه اي ، ديواري

 

منتظر بنشسته بدم در باران

 

تا ببينم من ، مرگ غنچه

 

تولد يك گل

 

گونه هايش گلگون، اشك غنچه جاري

 

همره اشك دل آسمان

 

مي نويسم بر ماه ،تاريخ زايش گل را

 

شايد در آن سوي آسمان

 

منتظر بنشسته بود در باران

 

گوشه اي، ساكت و آرام و خموش

 

مثل من  ، تنها و غريب

 

تا ببيند شگفت آفرينش را

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

تقدیم به ....

تقدیم به او که بر تاریکی شبهای من

  طنین  یک آواز دلنشین صبح آینه هاست

اوکه طراوت صبحگاه را در لبخندش پنهان کرده ام

 تا هر سحر که می خندد

 جادوی نسیم برگونه هایم را حس کنم

 

 

 

 

شور شیرین کلامش که ترانه ساز لبهای من است

از افسردگی تنگ غروب

تا طلوع سحری روحانی

خط سبزی است که

در جاده بهت زمان

میوه تلخ و گس شعر مرا

بارور کرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

من از ستاره نور مي گيرم

من، همانند شاه بيت غزل

 در جزيره اي بي هوا از آسمانم از زمينم

همچون ترانه پر از حسم

 من سالهاست با خورشيد مي جنگم

 من پرنده ماه آب را دوست دارم

من از ستاره نور مي گيرم

 با مرغ عشق در پي عشقم

 من از تباره عاطفه از نور نيستم

همچون پرستو آماده كوچم

 با همه هستم،

 آن سان كه خودم نيستم

 من ساده ام از آسمانم از زمينم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

اولین....

سحر وقتي عطر خوش بهار نارنج به مشام گل ياس ميرسد

 من از نو زندگي را آغاز مي كنم با تو و براي تو

تو كه در كلبه ويرانه قلبم نقش بستي

 اي زيباي خفته در آغوش بستري از احساس

من طلوع خورشيد را از نگاه تو باور مي كنم

و غروبش را همانند خواندن مرغ عشق در اسارت مي پندارم

 من روز را با تو مي خواهم

و شب را با حس وجودت به صبح مي رسانم

 تكه هاي دل شكسته من هنوز نام تو را فرياد مي زنند

گويي باز هم چيزي براي باختن دارند

 پس بيا و با آمدنت وجود يخ زده مرا گرما بخش

بيا و با عطر نگاهت خزان دل مرا بهاري كن

 من از ساحل تنهايي يك احساس با تو سخن مي گويم

با تو كه براي من بهتريني

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سارا  |